توی قلب من تويی اينو هيچ كس نمی دونه
از دو تا چشم سيات اينو هيچ كس نمی خونه
دل خستم شب و روز هی سراغ از تو می گيره
اگه تركم بكنی ديگه از غصه می ميره
تا صبح از عشق تو بيدار منم
عاشق لحظه ی ديدار منم
اگه صد بارم برام ناز بكنی
ناز چشمات و خريدار منم...
حالا اين ور دنيا تك و تنها نشستی
واسه دستای سردم نيست گرمی دستی
هر شب تا سپيده خوابت رو می بينم
شايد كه بيايی چشم برات می شينم
تا بيای پر بزنی دوباره پرواز بكنی
واسه اين قلب شكسته عشق و آغاز بكنی...
توی قلب من تويی...
وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت: آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:نه مقدار زيادي طلاو نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بودکمک خواست.
غرورگفت: نه نميتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.
غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيام.غم با صداي حزن آلود گفت: من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.آب هر لحظه بالا و بالاتر ميامد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: بيا من تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشهال شده بود که حتي فراموش کردم نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.وقتي به خشکي رسيد پير مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله هايي روي شنهاي ساحل بود رفت واز او پرسيد: آن پير مرد که بود؟
علم پاسخ داد زمان.
عشق با تعجب گفت: زمان! اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
گیرم بازم بیای از عاشقی بخونی...
گیرم تا دنیا دنیاست،بخوای پیشم بمونی...
روز غمم نبودی،خوشیت با دیگرون بود...
منو به کی فروختی...اون از ما بهترون بود.......؟
میای بیا غریبه،حیف دیگه خیلی دیره...
حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره...
کی گفته بود که تنهام،وقتی تورو ندارم...
بازم میگم بدونی منم خدایی دارم...
برگشتی اما انگار،تو باختی توی بازی...
غرورتم شکستن،به چیت داری مینازی.....؟
قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم
همه جا را فرا گرفته و تنها سوسوی فانوس دریاییست که مرا در بر گرفته.
هیچ صدایی شنیده نمی شود جز خروش امواج که گویی انها هم با من همدردی می کنند و من در میان
این محیط وهمناک چشم به ساحل دور دست ها دوخته ام و خاطراتت را در ذهنم ورق میزنم، خاطراتی که
بهترین لحظات زندگی ام در ان خلاصه شده است.
چرخ روزگار میگذرد، روزها، شبها وبدون لحظه ایی شادی برای من مثل انعکاس یک نور از پی هم می
گذرند.
ولی من هنوز زنده ام، نفس میکشم وشبانه روزم را با بغض های کهنه ام می گذرانم و اشکهایم را بدرقه
راهت می کنم.
تویی که نیستی.....
تنها امید زندگی ام...!!!
بی تو تو این شبای بد گریه ام دیگه در نمی یاد حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رو نمی خواد
از چی بگم تا دل من لحظه ای اروم بگیره دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب میمیره ؟
از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور می مونه وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه
می خونم به خدا می خونم از چشای معصومه تو حرفای تو رو
می دو نم به خدا می دو نم اون که جدا کرده روحم و قلب تو رو
امشب شب اخره که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا ماله تو ببخش که عاشقت شدم
نصــــف زندگی نگاهــــــه بـــــــقیش همه گناهـــــــه
روی عکســا گردو خاکـــه بیـــشتر دلا هلاکــــــــــــه
قحطی گلای پونه ســـت تقدیرا دســـت زمونه سـت
ادمــــا یـــا همه مــــــردن یا که مــــات و دل ســپردن
عصــــــر ما عصــر فریبــــه عصـــر اســـمای غریبــــــه
عصــــــر پژمـــــردن گلدون چترای ســـــــیاه تو بـارون
تا دلـــت بخواد شــــکایت غصــــــه ها تا بی نهایـــت
حک شده رو هر دیـــواری که چـــــــــرا دوسم نـداری
خونه هــــامون پره نــــرده پشت هر پنجره پـــــــــرده
شهری که سرش شلوغه وعده هاش همه دروغــــه
اســـــــــــــــمونا پر دوده قـــــــلب عاشقا کبــــــوده
تشنه ها هـــــــــلا ک آبن همه حرفا بـــــــی جــوابن
خدا رو اـنگار گذاشـــــــتن رو زمیـن و بـــــــر نداشتن
شــــــــب و روزا پره عادت وقت که شد شاید عبادت
تا نداشته با شــــی کاری خدا رو انـــــــــگار نـــــداری
خــــــــــدا ماله غـصه هاته وقتی غم داری خـــــــداته
مرگــــــــ جشـنای تــــــولد مرگ اون دلی کـه گم شد
خستــگی بـی اعتـــمادی شک و تردید زیــــــــــــادی
نه برای عشـــــــق میــلی نه کسی به فـــــــکر لیلی
نه کســــــــی نه انــتظاری نه صدای بیـــــــــــــــقراری
کاش تو قحطی شقــــایق باز بشیم سـوار قایـــــــــق
بشینیم بریم نو دریــــــــــا من و تو تنــها ی تنــــــــــها
ما هیا خیـــــــــلی امینــن نمی گن اگــــــــــــه بـبـینن
انقدر می ریم که ســـاحل از من و تو بــشه غافــــــــل
قایق و با هم می رونیــــم می ریم اونجاها می مونیم
جایی که نه اســـــــمونش نه صــــــــــدای مرد مو نش
مث اینجا آهنی نیســـــت خوبه امـــا گفتنی نیـــست
پس ببیــــــن یادت بمونــه کســـــــی ام اینــــــو ندونه
صبح پاشو بدون ساعــــت که فراموش بشــــــه عادت
زنده بودیم اگـــــــــه فــــردا وعده ی مــا لب دریـــــــــــا